تبليغاتX
منتظر خواهم ماند...

از دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست.

به شما ارزاني :

 

سحري بود و هنوز،

گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته بود .

من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

***

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !

 بسراي اي دل شيدا، بسراي .

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !

تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

 

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،

روح درجسم جهان ريخته اند،

شور و شوق تو برانگيخته اند،

تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

 

همه درهاي رهائي بسته ست،

تا گشائي به نسيم سخني، پنجره ای......

                                                               " فریدون مشیری"


ادامه مطلب...
نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


 

 انسان‌ها  چهار دسته اند :

١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.

۲ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويت‌شان را به ازای چيزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصيت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آيند. مرده و زنده‌‌شان يکی است.

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

 ٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.

شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما مي‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک مي‌کنيم، باز مي‌شناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گيريم قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سکوت می‌کنيم و غرقه در حضور آنان مست می‌شويم و درست در زماني که می‌روند يادمان می‌آيد که چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اين‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

                                                                 "دکتر علی شريعتی"

نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


 

اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید...

 اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید....

 اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید...

اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید...

اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید...

اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬

مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید!...

                                                                            " لئو بو سکا لیا "

نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


 

دير گاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است.

بانگي از دور مرا مي خواند،

ليك پاهايم در قير شب است.

***

رخنه اي نيست در اين تاريكي:

در و ديوار بهم پيوسته.

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته.

***

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا

هر نشاطي مرده است.

***

دست جادويي شب....

                                                                "سهراب سپهری"


ادامه مطلب...
نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


 

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار…

                                                                " فریدون مشیری"

نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


 

وقتی که دیگر نبود ،

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت ،

من در انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد ،

من شروع کردم .

وقتی او تمام شد ،

من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن …

                                                             "دکتر علی شریعتی"

نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


 

یاری اندر کس نمی​بینیم یاران را چه شدآب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاستکس نمی​گوید که یاری داشت حق دوستیلعلی از کان مروت برنیامد سال​هاستشهر یاران بود و خاک مهربانان این دیارگوی توفیق و کرامت در میان افکنده​اندصد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاستزهره سازی خوش نمی​سازد مگر عودش بسوختحافظ اسرار الهی کس نمی​داند خموش

 

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شدخون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شدحق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شدتابش خورشید و سعی باد و باران را چه شدمهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شدکس به میدان در نمی​آید سواران را چه شدعندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شدکس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شداز که می​پرسی که دور روزگاران را چه شد

                                                                                          "حافظ"

نوشته شده در  پنجشنبه 16 مهر1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


تنهایی چیست؟ اساسا تنهایی چیست؟ مسلما انسان در همه حالات ممکن است به تنهایی

 برسد. یعنی فقط وقتی که انسان را به گوشه ای می اندازند و در را بر رویش می بندند تنها

 نمی شود، بلکه گاهی در وسط زندگی و در متن جمعیت هم تنها می شود و یا اساسا ً 

هنگامی که رابطه ای با هستی پیدا می کند، احساس تنهایی به او دست میدهد. چند نوع

 تنهایی وجود دارد: یک نوع تنهایی مبتذل است. تنهایی مبتذل یک نوع عکس العمل روح

 بیمار است. کسی که دچار عقده های روانی سقوط اخلاقی یا سقوط عصبی است یا اصلا ً

 کمبود دارد از دیگران می ترسد و از جمعیت فرار میکند، این تیپ آدمها به گوشه ای می روند

 و تنها می نشینند.این نوع تنهایی یک نوع بیماری ست که ارزش بحث ندارد، این بیماری ها

را دکتر روانپزشک باید معالجه کند و البته بعد از مدتی هم خوب می شود، دوباره به جمع بر

 می گردد. نوع دیگر تنهایی که من به آن تنهایی متعال می گوییم تنهایی است که ناشی از

                                                                       "دکتر علی شریعتی"


ادامه مطلب...
نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


 
نفس مي زند موج ...

***

نفس مي زند موج، ساحل نمي گيردش دست،

پس مي زند موج .

فغاني به فريادرس مي زند موج !

من آن رانده مانده بي شكيبم،

كه راهم به فريادرس بسته،

دست فغانم شكسته،

زمين زير پايم تهي مي كند جاي،

زمان در كنارم عبث مي زند موج !

نه درمن غزل مي زند بال،

نه در دل هوس مي زند موج !

***

رها كن، رها كن، كه اين شعله خرد، چندان نپايد،

يكي برق سوزنده بايد،

كزين تنگنا ره گشايد؛

كران تا كران خار و خس مي زند موج !

***

گر اين نغمه، اين دانه اشك،

درين خاك روئيد و باليد و بشكفت،

پس از مرگ ببل، ببينيد

چه خوش بوي گل در قفس مي زند موج !....

                                                                      "فریدون مشیری"

نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


خدایا, مرا یاری ده تا جامعه ام را بر سه پایه کتاب, ترازو و اهن استوار کنم و دلم را از سر چشمه حقیقت , زیبایی و خیر سیراب کن.

خدایا, جامعه ام را از بیماری تصوف و معنویت زدگی شفا بخش, تا به زندگی و واقعیت باز گردد و مرا از ابتذال زندگی و بیماری واقعیت زدگی نجات بخش, تا به ازادی عرفانی و کمال معنوی برسم.

خدایا, این ایه راکه بر زبان داستایوسکی رانده ای , بر دلهای روشنفکران فرودار که : (( اگر خدا نباشد , همه چیز مجاز است.)) جهان فاقد معنی و زندگی فاقد هدف و انسان پوچ است و انسان فاقد معنی, فاقد مسئولیت نیز هست.

خدایا , در برابر هر چه ماندن را به تباهی میکشاند , مرا با نداشتن و نخواستن رو یین تن کن.

خدایا , در تمامی عمرم , به ابتذال لحظه ای گرفتارم مکن که به موجوداتی بر خورم که در تمامی عمر , لحظه ای را در ترجیح عظمت , عسیان و رنج,بر خوشبختی , ارامش و لذت اندکی تردید کرده اند!

خدایا, به هر که دوست میداری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است و به هرکه , دوست تر میداری, بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر .

خدایا , به من توفیق تلاش در شکست , صبر در نومیدی , رفتن بی همراه , جهاد بی سلاح , کار بی پاداش, فداکاری در سکوت , دین بی دنیا, مذهب بی عوام , عظمت بی نام , خدمت بی نان , ایمان بی ریا , خوبی بی نمود , گستاخی بی خامی , مناعت بی غرور , عشق بی هوس , تنهایی در انبوه جمعیت , دوست داشتن بی انکه دوست بدارند , روزی کن.

خدایا , مرا همواره هشیار و اگاه دار , تا پیش از شناختن درست و کامل کسی یا فکری , مثبت یا منفی قضاوت نکنم .

خدایا , شهرت, منی را که می خواهم باشم , قربانی منی که می خواهند باشم, نکن.

خدایا , خود خواهی مرا چنان در من بکش , یا چنان برکش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم , و از ان در رنج نباشم.

خدایا , اتش مقدس شک را انچنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند , بسوزد و  انگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهروار بر لبهای صبح یقینی, شسته از هر غبار طلوع کند.

                                                             

                                                 "فرازی از نیایش دکتر شریعتی"

 

نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش
آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.و چون زندگی بدین
گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.و نیز آرزومندم
مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا
نگه‌دارد.همچنین، برایت آرزومندم
صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه ......

                                                                     "ویکتور هوگو"


ادامه مطلب...
نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


 دم غروب، ميان حضور خسته اشيا

نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد

و روي ميز، هياهوي چند ميوه نوبر

به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.

وبوي باغچه را، باد، روي فرش فراغت

نثار حاشيه صاف زندگي ميكرد.

و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد ميزد خودرا.

مسافر از اتوبوس

پياده شد:

(( چه آسمان تميزي!))

و امتداد خيابان غربت اورابرد

***

غروب بود.

صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.

مسافر آمده بود.

و روي صندلي راحتي، كنار چمن

نشسته بود:

(( دلم گرفته،

دلم عجيب گرفته است.

تمام راه به يك چيز فكر ميكردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.

چه دره هاي عجيبي!

و اسب، يادت هست،

سپيد بود

و مثل واژه پاكي، سكوت سبز چمن زار را چرا مي كرد.

و بعد، غريب رنگين قريه هاي سر راه.

و بعد، تونل ها.

دلم گرفته،

دلم عجيب گرفته است.

وهيچ چيز،

نه اين دقايق خوشبو،‌كه روي شاخه نارنج مي شود

خاموش،

نه اين صداقت حرفي، كه در سكوت ميان دو برگ اين

گل شب بوست،

نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف

نمي رهاند.

و فكر مي كنم

كه .....

                                                                         " سهراب سپهری "


ادامه مطلب...
نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


 

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند

 ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است

"تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم

                                                                         "دکتر علی شریعتی"

 

نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


 

 بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

***

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

***

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

***

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ .......

                                                                           "فریدون مشیری"


ادامه مطلب...
نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


 

در باغ « بی برگی » زادم

و در ثروت « فقر » غنی گشتم.

و از چشمه « ایمان » سیراب شدم.

و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم.

و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم.

و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم.

و از « دانش » ، طعامم دادند.

و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.

و از « مهر » نوازشم کردند.

و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم.

و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم.

و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم.

«دکتر علی شریعتی»

( دفترهای سبز ص ۱۶2)

نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


 

نابینا و ماه
نابینا به ماه گفت : دوستت دارم .
ماه گفت : چطوری ؟ تو که نمی بینی
نابینا گفت : چون نمی بینمت ، دوستت دارم .
ماه گفت : چرا ؟
نابینا گفت : اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت ، عاشق خودت هستم .

مارک توآین:بهتر است که سزاوار افتخار باشی ولی آنرا دریافت نکنی تا اینکه دریافتش کنی ولی سزاوارش نباشی.

شکسپير:سعي کن آنچه را که دوست داري بدست آوري وگرنه مجبور هستي آنچه را که داري دوست بداري.

دانته:دانش نتيجه يادگيري ممتد است و ديگر هيچ!...

دانته:راز به اتمام رساندن هر کاري تلاش است.

شکسپیر:پاک ترین گنجی که دنیای فانی به ما می دهد نام نیک است !

 
ویلیام جیمز:بنیادی ترین اصل در طبیعت آدمی اشتیاق فراوان اوست به گرامی داشتنش.
 
نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


 

خوب بودن ! کلمه هیجان آوری نیست .

 خوبی ، در فارسی شکوه و عظمت خارق العاده ای ندارد ،

 با متوسط بودن و بی بو و خاصیت بودن هم صف است

خوب بودن از نظر ما یعنی بد نبودن ! و این معنی مبتذلی است !

آدم خوب ! به چه کسانی می گوییم ؟ به آدمهایی که فقط به درد دامادی می خورند

و تشکیل خا نواده و سر و سامانی شسته رفته و راحت و نقلی

 کسی که هم به حرف طبیعت میکند و هم به حرف همه آدمها .

آدم خوب یعنی کسی که هیچکس از او بدش نمی آید ! یعنی چه !

اما .... در اینجا کسی چه می داند که خوب بودن ، در سطح بالا تر از زندگی

و مردم و « روزمرگی » با عالی ترین زیبا بودن ها یکی می شود ،

 در هم می آمیزد و بعد ، در آنجا – آنجا که دست کوته بلندترین احساس ها هم

به زحمت به آستانه آن می رسد – در آن قله بلند عالیترین معراجهای روحهای خارق العاده ،

 خوبی ها از عالیترین زیبایی ها نیز زیبا تر می شوند .

چنانکه زیبایی ها نیز در آنجا از آسمانی ترین و مقدس ترین خوبی ها نیز خوب تر می شوند!

دنیای دیگری است ؛ چیزهای دیگری است ؛ رنگها ، آتش ها ، روشنایی ها

 و حالتها و نیازها و دردها و تشنگی ها و عشق ها و دوستی ها و پیوند ها

و احساس ها و تصویرها و تپیدن ها و ایمان ها ... ی دیگری است .

 پای هیچ تعبیری بدان گامی برنتواند داشت و دست هیچ زبانی بر دامن بلندش

چنگ نتواند زد

باید روزگار یک نغز بازی کند !...

                                                                       "دکتر علی شریعتی"

نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


 

- به یکدیگر مهر بورزید‌‌ اما از مهر بند مسازید: بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روحهای شما.

- خداوند برای حقیقت دروازه های بسیاری تعبیه کرده است تا به هر مومنی که بر آن ها می کوبد خوش آمد بگوید.

- و هنگامی که سیبی را با دندان می شکافی در دل با او بگو: «تخم های تو در تن من خواهند زیست، و شکوفه های فردای تو  در دل من خواهند شکفت، و عطر تو نفس من خواهد بود، و ما با هم در همه فصلها شادی خواهیم کرد».

- عشق ژرفای راستین خود را نمی شناسد مگرآنکه لحظه ی جدایی فرا رسد .

- به من مي گويند: اگر برده اي را خفته ديدي بيدارش مكن شايد خواب آزادي را مي بيند و من به آنها مي گويم: اگر برده اي را خفته ديديد بيدارش كنيد و آزادي را برايش توصيف كنيد.

- خدایا به من آرمشی عطا فرما تا بپذیرم:

آنچه را که نمی توانم تغییر دهم.

شهامتی ده: تا تغییر دهم آنچه را که می توانم.

بینشی ده: که تفاوت این دو را بدانم.

و فهمی ده:

که متوقع نباشم تمام مردم دنیا مطابق میل من عمل نمایند.

                                                                          "جبران خلیل جبران"

نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


 

۱۰ سخن از شهید دکتر علی شریعتی که هر کدام در خودش هزاران سخن دگر نهفته است :  

۱.مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.

۲.دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.

۳.ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

۴.عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.

۵.اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.

۶.خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند.

۷.قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.

۸.مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان.

۹.هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست.

۱۰.استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن ، دین من است.

 

نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


 

زن در نظام مصرفی،جنسیت به جای عشق

زن در نظام مصرفی

در جامعه ای که اصالت از آن « تولید ومصرف » و « مصرف و تولید » اقتصادی است و عقل نیز جز اقتصاد چیزی نمی فهمد ، زن نه به عنوان موجودی خیال انگیز ، مخاطب احساسات پاک ، معشوق عشقهای بسیار بزرگ ، پیوند تقدس ، مادر ، همدم ، کانون الهام ، آینه صادقی در برابر خویشتن راستین مرد ؛ بلکه به عنوان کالایی اقتصادی است که به میزان جاذبه جنسی اش ، خرید و فروش می شود.

سرمایه داری زن را چنان ساخت که به دو کار آید:

یکی اینکه جامعه هنگام فراغت به سرنوشت اجتماعی و به استثمار شدنش نیندیشد و نپرسد "چرا کار میکنم؟" ، "چرا زندگی میکنیم؟" ، "از طرف که و برای چه کسی اینهمه رنج میبریم؟"

زن ، به عنوان ابزار سرگرمی و به عنوان تنها موجودی که جنسیت و سکسوالیته دارد ، به کار گرفته شد ، تا نگذارد کارگر و کارمند و روشنفکر در لحظات فراغت ، به اندیشه های ضد طبقاتی و سرمایه داری بپردازند ، و به کار گرفته شد تاکه تمامی خلاء و حفره های زندگی اجتماعی را پر کند. و هنر به شدت دست به کار شد تا بر اساس سفارش سرمایه داری ، سرمایه هنر را -که همیشه زیبایی و روح و احساس و عشق بود- به «سکس» تبدیل کند . این است که میبینیم یکباره نقاشی ، شعر ، سینما ، تئاتر ، داستان ، نمایشنامه.....بر محور «سکسوالیته» به گردش در می آیند.

دیگر اینکه ، سرمایه داری برای تشویق انسانها به مصرف بیشتر و برای اینکه خلق را به خود بیشتر نیازمند کند و مقدار مصرف و تولید را بالا ببرد ، زن را فقط به عنوان موجودی که سکسوالیته دارد -و جز این هیچ ، یعنی موجودی یک بعدی- به کار گرفت. در آگهی ها و تبلیغاتش نشاند ، تا ارزشها و حساسیتهای تازه ای بیافریند و نظرها را به مصارف تازه جلب کند و احساسات مصنوعی که لازم دارد در مردم بوجود آورد.

سکسوالیته به جای عشق نشست و زن این «اسیر محبوب» قرون وسطی ، به صورت یک «اسیر آزاد» قرون جدید درآمد.
               
                                                       «دکتر علی شریعتی»

 

نوشته شده در  سه شنبه 2 تیر1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


 

به سراغ من اگر مي آييد
پشت هيچستانم
پشت هيچستان جايي است
پشت هيچستان رگ هاي هوا پر قاصدهايي است
 كه خبر مي آرند از گل واشده دورترين بوته خاك
روي شنها هم نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سرتپه معراج شقايق رفتند
 پشت هيچستان چتر خواهش باز است
 تا نسيم عطشي در بن برگي بدود
زنگ باران به صدا مي آيد
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي سايه ناروني تا ابديت جاري است
به سراغ من اگرمي آييد
 نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

                                                                          "سهراب سپهری"

نوشته شده در  پنجشنبه 28 خرداد1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


 

من چیستم ؟

افسانه ای خموش در‌ آغوش صد فریب

گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم

خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای

رازی نهفته در دل شب های جنگلی

من چیستم ؟

فریادهای خشم به زنجیر بسته ای …

بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

زهری چکیده از بن دندان صد امید

دشنام پست قحبه ی بدکار روزگار

من چیستم ؟

بر جا ز کاروان سبک بار آرزو

خاکستری به راه

گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان

اندر شب سیاه

من چیستم ؟

یک لکه ای زننگ به دامان زندگی

و زننگ زندگانی آلوده دامنی

یک ضحبه ی شکسته به حلقوم بی کسی

راز نگفته ای و سرود نخوانده ای

.من چیستم ؟

لبخند پر ملامت پاییزی غروب

در جستجوی شب

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

گمنام و بی نشان

در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ...!

    خرداد۳۶

  "  دکتر علی شریعتی"

نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


 


هر کجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.

پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت؟من نمی دانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است.

رخت ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است.

روشنی را بچشیم.
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.
گرمی لانه لکلک را ادراک کنیم.
روی قانون چمن پا نگذاریم.
در موستان گره ذایقه را باز کنیم.
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
و نگوییم که شب چیز بدی است.
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
...

                                                                            "سهراب سپهری"

 

نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


 

عشقی فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست؛

و آن دوست داشتن است

Eshghi faratar az ensan va forootar az khoda niz hast ;

Va on doost dashtan ast

دوست داشتن از عشق برتر است

و من هرگز خود را

تا سطح بلند ترین قله عشق های بلند ، پایین نخواهم آورد

Doost dashtan az eshgh bartar ast

Va man hargez khod ra

Ta sathe bolantarin gholeye eshgh haye boland , payiin nakhaham avard

شنیدم سخن ها ز مهر و وفا ، لیک

ندیدم نشانی ز مهر و وفایی

Shenidam sokhan ha ze mehro vafa , lik

Nadidam neshani ze mehro vafayi

و اکنون تو با مرگ زفته ای ؛

و من این جا ، تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس ، گامی به تو نزدیک تر می شوم

این زندگی من است

Va aknoon to ba marg rafte e;

Va man inja , tanha be in omid dam mizanam ke ba har nafas , gami be ti nazdiktar mishavam

In zendegi man ast

غریقی در طوفان تنها مانده است

آخرین فریادهای خسته اش را

که تو را می خواند ـ بشنو ، بشتاب ، او را دریاب

Gharighi dar toofan tanha mande ast

Akharin faryadhaye khaste ash ra

Ke to ra mikhanad - beshno , beshetab , oo ra daryab

همچون شمع که در گریستن خویش ، قطره قطره می میرد

ذوب می شوم و محو می شوم و پایان می گیرم

Hamchon sham ke dar geristan khish , ghatre ghatre mimirad

Zob mishavam va mahv mishavam va payan migiram

چه دشوار شده است دم زدن !

در این جا که هر درختی مرا قامت تفنگی است

و صدای هرگامی غمم !

Che doshvar shode ast dam zadan !

Dar inja ke har derakhti mara ghamate tofangist

Va sedaye har gami gham !

تو می دانی که من

از میان همه نعمت های این جهان ، آن چه را برگزیده ام و دوست می دارم

تنهایی است

To midani ke man

Az miyane hameye nemat haye in jahan , anche ra ke bargozide am va doost midaram

Tanhayist

ای که تو آن من دیگرمی

ای تو که آن توی دیگرتم

زاد سفر برگیر و قدم در راه نِه

که من در پایان راه

بی صبرانه منتظر رسیدن توام

Ey ke to on mane digarami

Ey to ke on toye digaratam

zade safar bargir va ghadam dar rai neh

Ke man dar payane rah

Bisabrane montazere residan toam

ای که هوای من شده ای

دم زدن د تو حیات من است

Ey ke havaye man shode e

Dam zadan dar to hayate man ast

 


ادامه مطلب...
نوشته شده در  پنجشنبه 17 اردیبهشت1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


 

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است ( دکتر علی شریعتی)

Vaghti kabootari shoroo be moasherat ba kalaghha mikonad parhayash sefid mimanad vali ghalbash siyah mishavad. Doost dashtane kasi ke layeghe doost dashtan nist esrafe mohabat ast

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند ( دکتر علی شریعتی )

Delhaye bozorg va ehsashaye boland , eshgh haye ziba va porshokooh miafarinand

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ( دکتر علی شریعتی )

Ama che ranjist lezatha ra tanha bordan va che zesht ast zibayiha ra tanha didan va che badbakhti azar dahande e ast tanha khoshbakht boodan! dar behesht tanha boodan sakhtar az kavir ast

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی)

Aknoon to ba marg rafte e va man inja tanha be in omid dam mizanam ke ba har nafas gami be to nazdiktar mishavam.in zendegi man ast

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دکتر علی شریعتی)

Vaghti khastam zendegi konam,raham ra bastand.vaghti khastam setayesh konam,goftand khorafat ast. vaghti khastam ashegh shavam goftand doroogh ast. vaghti khastam geristan,goftand doroogh ast. vaghti khastam khandidan , goftand divane ast. donya ra negeh darid mikhaham piyade shavam.

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری (دکتر علی شریعتی)

agar ghader nisti khod ra bala bebari hamanande sib bash ta ba oftadanat andishe e ra bala bebari

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دکتر علی شریعتی)

Be ۳ chiz tekye nakon , ghoroor , doroogh va eshgh. adam ba gharoor mitazad , ba doroogh mibazad va ba eshgh mimirad

 

نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


 

کودک نجوا کرد:خدایا با من صحبت کن و یک چکاوک در

چمنزار آواز خواند ولی کودک نشنید

پس کودک فریاد زد:خدایا با من صحبت کن!و آذرخش در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد

کودک فریاد زد :خدایا یک معجزه به من نشان بده و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید

کودک در نا امیدی گریه کرد و گفت: خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم،پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد ولی

کودک بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد...


نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


 

قايقي خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از اين خاك غريب

كه درآن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق

قهرمانان را بيدار كند.

***

قايق از تور تهي

و دل از آرزوي مرواريد،

همچنان خواهم راند.

نه به آبي ها دل خواهم بست

نه به دريا - پرياني كه سر از آب بدر مي آرند

و در آن تابش تنهايي ماهي گيران

مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

***

همچنان خواهم راند.

همچنان خواهم خواند:

دور بايد شد، دور.

مرد آن شهر اساطير نداشت.

زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي ها را تكرار نكرد.

چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.

دور بايد شد، دور.

شب سرودش را خواند،

نوبت پنجره هاست.

***

همچنان خواهم خواند.

همچنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است

كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است.

بام ها جاي كبوترهايي است، كه به فواره هوش بشري

مي نگرد.

دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است.

مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند

كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.

خاك، موسيقي احساس ترا مي شنود

و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد.

***

پشت درياها شهري است

كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان

سحر خيزان است.

شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.

***

پشت درياها شهري است!

قايقي بايد ساخت.

 

 

نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


 

فاصله آدم بودن تا انسان شدن

در زبان بشر ، پست ترین سمبل پستی و تعفن و ذلت و دنائت ، لجن است . در موجودات طبیعی از لجن پست تر وجود ندارد و همچنین در زبان پشر ، عالی ترین و متعالی ترین موجود خداوند است و در هر موجدی عالی ترین و مقدس ترین و اشرف وجودش ، روح اوست .این انسان که نماینده ی خداوند است از لجن با گل رسوبی آفریده شد ، یعنی پست ترین ماده ی روی زمین ، و بعد خداوند ، نه از نفسش و یا از خونش و نه از رگ و پی اش ، بلکه از روحش دمیده ، یعنی عالی ترین موجود است و روحش اعلی ترین مجود قابل تصور ، یعنی عالی ترین مفهومی که در ذهن انسان ممکن است بیاید . بنابراین انسان ساخته شده از لجن و روح خداوند ، پس انسان یک موجد دوبعدیست ، برخلاف همه موجودات دیگر که یک بعدی هستند ، یک بعدش میل به لجن و پستی دارد ، سرشت و خمیره اش تمایل به رسوب شدن و ماندن و توقف کردن دارد . همچنانکه رودخانه طغیان می کند و حرکت دارد و آنچه که باقی می ماند گل رسوبی ، طغیان ندارد ، حرکت و موج ندارد و ته نشین شده و توقف می نماید ، سرشت انسان نیز میل به ته نشینی و راحت طلبی دارد . و از طرفی بعد دیگرش یعنی روح خداوند (به تعبیر قرآن ) ، میل به تعالی دارد ، برخلاف جهت اول میل به صعود و میل به بالا رفتن تا آخرین قله قابل تصور را دارد ، یعنی خدا و روح خدا . پس انسان از دو متناقض درست شده است ، یکی لجن و دیگری روح خداوند و عظمت انسان و اهمیت او به این است که موجودیست دو بعدی و فاصله بین دو بعدش از گل تا روح خداست و هر انسانی دارای چنین دو بعدی می باشد و بعد اراده  اوست که می تواند تصمیم بگیرد که به طرف قطب لجنی و رسوبی خود برود یا قطب صعودی و خدائی و روح خدائی ؛ این کوشش و جنگ همواره در درون انسان هست تا یکی از دو قطب را برای سرنوشت خود انتخاب نماید ...

 

نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


  

  انتظار بزرگ ترين عامل آماده باش و آمادگي هست.
  خدا تنها به معني آفريننده ي هستي نيست، بلکه معني هستي نيز هست.


  
ايمان چه قدر لغت قشنگ است! آن چيزي است که به روح آواره و متشتت و پريشان و تجزيه شده ، تکيه گاه مي بخشد.
  
قرآن طبيعتي است ساخته شده از کلمات، چنان که طبيعت ، قرآني است ساخته شده از عناصر.


  
ايمان بي عشق، اسارت در ديگران است و عشق بي ايمان، اسارت در خود هر نعبدي در انتظار نيايشگر تنهاي خويش است.
  نيايش ، معراج به سوي
 ابديت، پرواز به قله ي مطلق و صعود به ماوراي آن چه هست!


 
 انسان موجودي است که بايد دوست بدارد و بپرستد.
  راه تقرب خدا در اسلام ، تعقل است نه تعبد.


 
 بزرگ ترين رنج اين است که آدم باشد، بدون اين که بداند براي چه هست؟شيطان يکه از ابعاد خود ماست ؛ چنان که روح خدا يکي از ابعاد ديگر خود ماست.
  تقوا تنها سلاح مجاهد است و تهمت ، تنها سلاح منافق.


  
فرد در موقعي ساخته مي شود که کوشش مي کند تا ديگران را بسازد.
  هجرت تنها عامل تکوين يک نمدن در طول تاريخ بوده است.


  
آن که معترض نيست ، منتظر نيست. و منتظر ، معترض نيست.
  مذهب سنتي ، تجلي روح دسته جمعي يک جامعه است.

                                                        " دکتر علی شریعتی"

نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387  توسط پسری از سرزمین آفتاب  | 


 

عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم :

 

همان يك لحظه اول كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان زمين را با همه زشتي وزيبايي به روي يك دگر ويرانه مي كردم.

 

عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم :

 

كه در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم برلب پيمانه مي كردم.

 

عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم :

 

كه مي ديدم يكي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگي زمين و آسمان را واژگون مستانه مي كردم.

 

عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم :

 

نه طاعت مي پذيرفتم نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها ، تيز كرده ، پاره پاره در كف زهد نمايان سيحه صد دانه مي كردم.

 

عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم :

 

براي خاطره تنها يكي مجنون صحرا گرد به بي سامان هزاران ليلي ناز آفرين را كوبه كو آواره و ويرانه مي كردم.

 

عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم :

 

به گرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي كردم.

  

عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم :

 

به عرش كبريايي با همه صبر خدايي تا كه مي ديدم عزيز نابجايي ناز بر يك ناروا گرديده خواري    مي فروشد گردش اين چرخ را وارانه بي صبرانه مي كردم.

 

عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم :

 

كه مي ديدم مشوٌش عارف وعامي ، ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش به جز انديشه عشق و وفا معدوم هر فكري در اين دنياي پر افسانه مي كردم.

 

عجب صبري خدا داردچرا من جاي او باشم :

 

همين بهتر كه او خود ، جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشت كاري هاي اين مخلوق را دارد وگرنه من به جاي او چو بودم يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي كردم.  

 

نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387  توسط پسری از سرزمین آفتاب  |