X
تبلیغات
...تو را من چشم در راهم
























...تو را من چشم در راهم

...علی شریعتی،فریدون مشیری،سهراب سپهری و

بهار، بی‌حضورِ قدم‌هات
کابوسِ این خوابِ زمستانی ست
دوست دارم
شکوفه، بهانه‌ی تو باشد
وَ تو
پیراهنِ تمامِ فصل‌ها که در راهند.
"سید محمد مرکبیان"

پ.ن: نوروز ،فصل زایش و مهربانی ؛ شادمانی و تازه شدن فرخنده و جاوید باد...
نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1392 توسط مسعود| |

  • من ٬ در آن لحظه ٬ که چشم تو به من می نگرد
    برگ خشکیده ایمان را
    در پنجه باد
    رقص شیطانی خواهش را
    در آتش سبز
    نور پنهانی بخشش را
    در چشمه مهر
    اهتزاز ابدیت را می بینم
    بیش از این ٬ سوی نگاهت ٬ نتوانم نگریست
    اهتزاز ابدیت را
    یارای تماشایم نیست
    کاش می گفتی چیست
    آنچه از چشم تو ٬ تا عمق وجودم جاری ست...!

    "فریدون مشیری"

نوشته شده در دوشنبه 16 دی1392 توسط مسعود| |

من سال‌هاي سال مُردم
تا اينكه يك دم زندگي كردم

تو مي‌تواني
يك ذره
يك مثقال
مثل من بميري؟

"قیصر امین پور"
 
پ.ن:8آبان ،سالمرگ قیصر ایران،یاد باد...

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1392 توسط مسعود| |

هر نسيمي كه نصيب از گل و باران ببرد
مي تواند خبر از مصر به كنعان ببرد
 
آه از عشق كه يك مرتبه تصميم گرفت:
يوسف از چاه درآورده به زندان ببرد
 
واي بر تلخي فرجام رعيت پسری
كه بخواهد دلي از دختر يك خان ببرد
 
ماهرویی دل من برده و ترسم اين است
سرمه بر چشم كشد، زيره به كرمان ببرد
 
دودلم اينكه بيايد من معمولي را
سر و سامان بدهد يا سر و سامان ببرد
 
مرد آنگاه كه از درد به خود ميپيچد
ناگزير است لبي تا لب قليان ببرد
 
شعر كوتاه ولي حرف به اندازه ی كوه
بايد اين قائله را "آه" به پايان ببرد
 
شب به شب قوچي ازين دهكده كم خواهد شد
ماده گرگي دل اگر از سگ چوپان ببرد

                      "حامد عسکری"

نوشته شده در جمعه 26 مهر1392 توسط مسعود| |

عاشقت نشدم،
عاشقت نشدم که دوستت دارم‌هایم را
در شعری پنهان کنم،
که باید از صافی هزار گلویِ گرفته رد شود،
و بعد 
تصور کنم آن را
دیگری برای تو می‌خواند.

"لیلا کردبچه/ کلاغمرّگی"

نوشته شده در شنبه 6 مهر1392 توسط مسعود| |

" سالِ بی پاییز "

چراغ سبز نیست،

یک لحظه بِ ایست،

گوش هایت را ببند و با چشم هایت گوش کن،

"صدایِ من سکوت است"

وقتی که نیستی، هیچ کس نیست...

لبانم را لبخندی نیست و پایانِ شب هایم را سـحری.

بال نیست، پـَر نیست، مــِـهــر نیست...

نبودنـَت مثالِ سالِ بی پاییزیست... که دیگر

نبایـَدَم زیست.

بهزاد زاهدی

نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1392 توسط مسلم| |

درد

در منی و این همه ز من جدا

با منی ور دیده ات بسوي غیر

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوي غیر

غرق غم دلم به سینه می تپد

با تو بی قرار و بی تو بی قرار

واي از آن دمی که بی خبر زمن

بر کشی تو رخت خویش از این دیار

سایه توام به هر کجا روي

سر نهاده ام به زیر پاي تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا که برگزینمش به جاي تو

شادي و غم منی به حیرتم

خواهم از تو...در تو آورم پناه

گفتی از تو بگسلم...دریغ و درد

رشته وفا مگر گسستنی است؟

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شکستنی است؟

دیدمت شبی بخواب و سرخوشم

وه...مگر به خواب ببینمت

غنچه نیستی که مست اشتیاق

خیزم و ز شاخه ها بچینمت

شعله میکشد به ظلمت شبم

آتش کبود دیدگان تو

ره مبند...بلکه ره برم شوق

در سراچه غم نهان تو

                            فروغ فرخزاد.

نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1392 توسط مسلم| |

چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی!
چقدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک، دچارآبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی.
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.
نه، وصل ممکن نیست،
همیشه فاصله ای هست.
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله ای هست.
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیات میان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتزار خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند؟
نه
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست…

                                 " سهراب سپهری "



نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1392 توسط مسعود| |


در خلوت روشن با تو گریسته ام،
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیبا ترین سرود ها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بوده اند...

                           " احمد شاملو "

پ.ن:جایی برای همیشه کنار دلتنگیهامان برای آنان که رفته اند برای ابدیت...یادشان گرامی

نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1392 توسط مسعود| |

      گفتم بهار؟
  • خنده زد و گفت
    ای دریغ
    دیگر بهار رفته نمی آید

    گفتم پرنده؟
    گفت اینجا پرنده نیست
    اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست

    گفتم
    درون چشم تو دیگر؟
    گفت دیگر نشان ز باده ی مستی دهنده نیست

    اینجا به جز سکوت، سکوتی گزنده نیست

                                 "حميد مصدق"

    پ.ن:شهر را بنفش کرده ایم؛شهری که ریشه هایش سبز بود،گلهای ارغوانی داده است...
نوشته شده در جمعه 24 خرداد1392 توسط مسعود| |

من ایستاده بودم
تا زمان
لنگ لنگان
از برابرم بگذرد
و اکنون
در آستانه ی ظلمت
زمان به ریش خند ایستاده است
تا من اش از برابر بگذرم
و در سیاهی فرو شوم ...
  
" احمد شاملو "

نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1392 توسط مسعود| |

دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد:

پرتقالی پوست می كندم
شهرها در آيينه پيدا بود
...
دوستان من كجا هستند؟ روزهاشان پرتقالی باد!
                           " سهراب سپهری "

نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1391 توسط مسعود| |


چه گریزیست ز من ؟

چه شتابیست به راه ؟

به چه خواهی بردن

در شبی این همه تاریک پناه ؟

مرمرین پلهٔ آن غرفهٔ عاج

ای دریغا که زما بس دور است

لحظه ها را دریاب

چشم فردا کور است

نه چراغیست در آن پایان

هر چه از دور نمایانست

شاید آن نقطهٔ نورانی

چشم گرگان بیابانست

مِی فرومانده به جام

سر به سجاده نهادن تا کی

او در اینجاست نهان

می درخشد در مِی

گر به هم آویزیم

ما دو سرگشتهٔ تنها ، چون موج

به پناهی که تو می جویی ، خواهیم رسید

اندر آن لحظهٔ جادویی اوج !

                          " فروغ فرخزاد "

پ.ن:8 دی،زادروز خجسته فروغ شعر ایران زمین خجسته باد.

نوشته شده در جمعه 8 دی1391 توسط مسعود| |

 

دلم نه عشق می خواهد؛

نه ادعاهای بزرگ

نه بزرگهای پر ادعا...

دلم؛

یک فنجان قهوه داغ می خواهد،

                                   و یک دوست

                                        که بشود با او حرف زد

           و بعد؛پشیمان نشد...

نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر1391 توسط محمود| |

عمیقترین و بهترین تعریف از عشق این است كه :

عشق زاییده تنهایی است....

و تنهایی نیز زاییده عشق است...

تنهایی بدین معنا نیست كه یك فرد بیكس باشد ؛ كسی در پیرامونش نباشد!

اگر كسی پیوندی ، كششی ، انتظاری و نیاز پیوستگی و اتصالی در درونش نداشته باشد تنها نیست!

برعكس كسی كه چنین چنین اتصالی را در درونش احساس میكند؛

و بعد احساس میكند كه از او جدا افتاده ، بریده شده و تنها مانده است

در انبوه جمعیت نیز تنهاست ...

                                " دکتر علی شریعتی "

نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1391 توسط مسعود| |

نمی گویم خداحافظ که شاید خاطری در قلب تو بر جای بگذارم

نمی گویم خداحافظ که تو باور کنی مهر تو را در خاطرم دارم

به روی عهد وپیمانی که بستی بی بهانه پا نمی ذارم

اگرحتی روم ناز نگاهت را که من اینجا نمی ذارم

ز خوبی های تو من صد هزاران یاد و صدها خاطره دارم

ولی من خاطرات تلخ و شیرین تو را در دست این دنیا نمی ذارم

تو را می سپارمت دست همانی که نگهدار همه ی دلهای بی همتاست

تو هستی مهربان من ، تو می دانی دلم بی خاطرت تنهاست

ز پیشت می روم اما نمی گویم خداحافظ برو تا لحظه ی دیدار

ولی از من تو یادی کن بمان و خاطراتم را بکن تکرار

نوشته شده در شنبه 20 آبان1391 توسط محمود| |

بادها چون به خروش آیند

عطر ها دیر نمی پایند

اشک ها لذت امروزند

یادها شادی فردایند

اگر آن خنده مهر آلود

بر لبم شعله آهی شد

سفر عمر چو پیش آمد

بهرمند توشه راهی شد

عشق اگر به دل میداد

یا خود از بند غمم می رست

گره ای بود در قلبم

آسمان را به زمین می بست

عشق اگر زهر دورویی را

با می هستی من می آمیخت

برگ لرزان امیدم را

بر سر شاخه سعر آویخت

عشق اگر شعله دردی بود

که تنم در تب آن می سوخت

ِسوزنی بود که بر لبهام

لب سوزان ترا می دوخت

روزی از وحشت خاموشی

در دلم شعر غریوی شد

که پریزاده ی قلب من!

عاقبت عاشق دیوی شد

گر چه امروز ترا دیگر

با من آن عشق نهانی نیست

باز در خلوت من ز آن یاد

نیست شامی که نشانی نیست

چنگ چون تار ز هم بگسست

کس بر ان پنجه نمی ساید

گنه از شدت طوفان هاست

عطر اگر، دیر نمی پاید   

                     " فروغ فرخزاد "

نوشته شده در دوشنبه 15 آبان1391 توسط مسعود| |

  1. دست‌هایم را در جیب‌هایم فرو می‌برم
    و عکس میگیرم
    هیچکس نخواهد فهمید
    از پشت عینکِ بزرگِ سیاهم
    با چه تردیدی
    دنیایِ بزرگِ سیاه مان را تماشا می‌کنم
    بگذار‌ هیچکس نفهمد من چه می‌‌کشم
    ...
    بگذار هیچکس نفهمد ما چه می‌کشیم
    آدم ها
    ظاهر آسوده را بیشتر دوست دارند
    تا آسودگیِ خاطر را
    دست‌هایت را در جیب‌هایت فرو کن
    بگذار آدم‌ها از باور‌های خودشان عکس بگیرند

    آی آدمها ، که بر ساحل نشسته شاد و خندانيد
     آی آدمها ، که بر ساحل نشسته شاد و خندانيد ، يک نفر در آب دارد میسپارد جان                                                                                                                                                                                                                                                   (نیما یوشیج)
نوشته شده در یکشنبه 30 مهر1391 توسط سپیده| |


به کبریت نیازی نـیـست!

سیگار را بر لـبـم می گذارم و به درد هایم فکـر میکنم...

خــودش آتــش می گیرد...!

................................

میخواهم برایت تنهایی را معنی کنم!

در ساحل کنار دریا ایستاده ای ,

هوای سرد ,

صدای موج

انتظار انتظار انتظار

... ... به خودت می آیی ,

یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند ,

نه دستی که شانه هایت را بگیرد ,

نه صدای که قشنگ تر از صدای دریا باشد

اسم این تنهایی است

نوشته شده در سه شنبه 18 مهر1391 توسط محمود| |

شش راه براي جلب محبت مردم :

1- صميمانه نسبت به غير، علاقه مند باشيد.

2- تبسمي بر لب داشته باشيد.

3- به ياد بياوريد كه نام هر كس براي او شيرين ترين و مهمترين لغت قاموسهاست.

4- شنيدن را بياموزيد، طرف خود را به شوق آوريد كه از خود سخن بگويد.

5- با مخاطب از آنچه دوست دارد صحبت كنيد.

6- صميمانه و صادقانه اهميت او را برا ي خودش آشكار سازيد.

((ديل كارنگي))

نوشته شده در دوشنبه 17 مهر1391 توسط محمود| |

چیزی دارد تمام می شود
چیزی دارد آغاز می شود
ترک عادت های کهنه
و خو گرفتن به عادت های نو
این احساس چنان آشناست که گویی هزاران بار زندگیش کرده ام
می دانم و نمی دانم.
                             " حسین پناهی "

نوشته شده در یکشنبه 9 مهر1391 توسط مسعود| |

....
مسافر از اتوبوس
پیاده شد:
"چه آسمان تمیزی!"
و امتداد خیابان غربت او را برد.

غروب بود.
صدای هوش گیاهان به گوش می آمد.
مسافر آمده بود
و روی صندلی راحتی ، کنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره های عجیبی !
و اسب ، یادت هست ،
سپید بود
و مثل واژه پاکی ، سکوت سبز چمن وار را چرا می کرد.
و بعد، غربت رنگین قریه های سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجیب گرفته است.
و هیچ چیز ،
نه این دقایق خوشبو،که روی شاخه نارنج می شود خاموش ،
نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند.
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد."

                               " سهراب سپهری "

نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1391 توسط مسعود| |

 

جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت

سر را به تازیانه او خم نمی کنم!

افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم

زاری براین سراچه ماتم نمی کنم.

با تازیانه های گرانبار جانگداز

پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است!

جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است

این بندگی، که زندگیش نام کرده است!

بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من.

گر من به تنگنای ملال آور حیات

آسوده یکنفس زده باشم حرام من!

تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب

می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را.

هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک

تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را !

ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟

من راهِ آشیان خود از یاد برده ام.

یکدم مرا به گوشۀ راحت مرا رها مکن

با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا !

زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز.

شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ

روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!

ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست

بر من ببخش زندگی جاودانه را !

منشین که دست مرگ زبندم رها کند.

محکم بزن به شانه من تازیانه را .

                                     " فریدون مشیری "

نوشته شده در پنجشنبه 30 شهریور1391 توسط مسعود| |

 

نيست ياري تا بگويم راز خويش
ناله پنهان كرده ام در ساز خويش
چنگ اندوهم خدا را زخمه اي
زخمه اي تا بركشم آواز خويش
برلبانم قفل خاموشي زدم
با كليدي آشنا بازش كنيد
كودك دل رنجه ي دست جفاست
با سر انگشت وفا نازش كنيد
پر كن اين پيمانه را اي هم نفس
پر كن اين پيمانه را از خون او
مست مستم كن چنان كز شور مي
باز گويم قصه افسون او
رنگ چشمش را چه ميپرسي ز من
رنگ چشمش كي مرا پا بند كرد
آتشي كز ديدگانش سر كشيد
اين دل ديوانه را دربند كرد
از لبانش كي نشان دارم به جان
جز شرار بوسه هاي دلنشين
بر تنم كي مانده است يادگار
جز فشار بازوان آهنين
من چه ميدانم سر انگشتش چه كرد
در ميان خرمن گيسوي من
آنقدر دانم كه اين آشفتگي
زان سبب افتاده اندر موي من
آتشي شد بر دل و جانم گرفت
راهزن شد راه ايمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر
چون ز پا افتادم آسمانم گرفت
گم شدم در پهنه صحراي عشق
در شبي چون چهره بختم سياه
ناگهان بي آنكه بتوانم گريخت
بر سرم باريد باران گناه
مست بودم ‚ مست عشق و مست ناز
مردي آمد قلب سنگم را ربود
بس كه رنجم داد و لذت دادمش
ترك او كرد چه مي دانم كه بود
مستيم از سر پريد اي همنفس
بار ديگر پركن اين پيمانه را
خون بده خون دل آن خودپرست
تا به پايان آرم اين افسانه را

                                " فروغ فرخ زاد "

پ.ن:تقدیم به او که خاطره اش همیشه در خاطرم جاریست...

نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور1391 توسط مسعود| |

  • دلم گرفته است..
    به ایوان می روم..
    و انگشتانم را..
    بر پوست کشیده ی شب می کشم..
    چراغ های رابطه.. تاریکند..
    ...
    کسی مرا به.. آفتاب معرفی نخواهد کرد..
    کسی مرا.. به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد..
    پروانه را به خاطر بسپار..
    پرنده مردنی است..

    فروغ فرخزاد
نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد1391 توسط سپیده| |

برخیز و بازکن در گنجینه لباس

و ان سرو سر فراز را که خرامنده است

در جامه ای به سادگی خویشتن

فروپوشان

هر جامه ای به قامت زیبای تو

برازنده ست

آنگاه لحمه ای

خود را به قاب آیینه مهمان کن

دستی به روی و موی بکش

سادگی خوش ست

آنگاه منت به خاک راه گذار و قدم بنه

با گام های چون پر مرغان

سبک به راه

بگذر از جاده ها

به سوی کلبه ام بیا

هرگز نیاز نیست که سازی خبر مرا

بگذار تا که من

از شوق باز آمدن ناگهانیت

پرواز روح را نگرم از حصار تن

                  

                        « حمیــــــــــــــــــــــــد مصدق»

نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد1391 توسط سپیده| |

دیگر زمان, زمانه مجنون نیست

فرهاد,

در بیستون مراد نمی جوید,

زیرابر آستانه خسرو

بی تیشه ای به دست,کنون سر سپرده است

در تلخی تداوم و تکرار لحظه ها

آن شور عشق 

          عشق به شیرین را

از یاد برده است

تنهاست گردباد بیابان,

تنهاست

و آهوان دشت,

پاکان تشنگان محبت

                  چه سالهاست

دیگر سراغ مجنون,

آن دلشکسته عاشق محزون رام را

از باد از درخت نمی گیرند

زیرا که خاک خیمه ابن سلام را

خادم ترین و عبد ترین خادم

مخزون دلشکسته محزون است

در عصر ما

   عصر تضاد,عصر شگفتی

لیلی

دلاله محبت مجنون است!!!

ای دست من به تیشه توسل جو,

تا داستان کهنه فرهاد را

از خاطرات خفته بر انگیزی

ای اشتیاق مرگ در من طلوع کن

من اختتام قصه مجنون رام را

اعلام می کنم

              حمید مصدق

نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد1391 توسط سپیده| |

 

من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام

دیوانگیهای دیگران را دیوانه شده ام

عرفات در استادیوم فوتبال

در کابینه شارون از جنون گاوی گفتم

در همین پنجره گله به چرا بردم

پادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن

سر شانه نکردم که عیالوار بودم و فقیر

زلف به چپ و راست خواباندم

تا دل ببرم از دختر عمویم

از دیوار راست بالا رفتم

به معجزه کودکی

با قورباغه ای در جیبم

حراج کردم همه رازهایم را یک جا

دلقک شدم با دماغ پینوکیو

و بوتهّ گونی به جای موهایم

آری گلم

دلم

حرمت نگه دار

که این اشکها خون بهای عمر رفته من است

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

و همیشه گریه می کرد

بی مجال اندیشه به بغض های خود

تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟!

و به کدام مرام بمیرد

آری گلم

دلم

ورق بزن مرا

و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند

با سلام

و عطر آویشن...

                  " حسین پناهی "

نوشته شده در پنجشنبه 26 مرداد1391 توسط مسعود| |

 

در اين جهان لا يتناهي،

آيا، به بيگناهي ماهي،

- ( بغضم نمي گذارد، تا حرف خويش را

از تنگناي سينه بر آرم ! )

گر اين تپنده در قفس پنجه هاي تو،

اين قلب بر جهنده،

آه، اين هنوز زنده لرزنده،

اينجا، كنار تابه !

در كام تان گواراست ؛

حرفي دگر ندارم ! ...

                         " فریدون مشیری "

نوشته شده در پنجشنبه 12 مرداد1391 توسط مسعود| |


آیینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو

ورد زبان کوچه خاموشی

امشب

تکلیف پنجره

بی چشمهای باز تو روشن نیست!...


                                " قیصر امین پور "

نوشته شده در یکشنبه 8 مرداد1391 توسط مسعود| |